سنت و تجدد در حقوق ایران

You can support the women’s rights movement by donating your winnings from playing casino games at http://www.casinochoice.ca. You stand the chance of winning a lot of money.

پیشگفتار

ebadi_modernityتاكنون درباره فلسفه حقوق كتب و رساله هاي متعددي به زبان فارسي انتشار يافته است اما كمتر به اين معني توجه شده كه فلسفه در بينش حقوقي داراي چه موقع و مقامي است. افزون براين نسبت سنت و تجدد در حقوق از نظر فلسفه به هيچ روي موردي عنايت قرار نگرفته است. به جرات ميتوان گفت كه نسبت سنت و تجدد در بينش حقوقي ما هنوز آن طور كه سزاوار است روشن نيست. اصلا” مقصود از تجدد (مدرنيته)‌چيست وويژگيهاي دوران مدرن كدام است؟ آيا عصر جديد دنباله دوران استيلاي سنت است ويا نحوووجهي تاز از هستي و تاريخ و فرهنگ است كه بهيچ لحاظ با خصايص دوران سنت سازگار نيست؟ ميتوان گفت پرسش اصلي در اين زمينه به ماهيت و گوهر دوران جديد باز ميگردد.

بري اسمارت مدعي است كه سابقه واژه مدرن به قرن پانزدهم ميلادي با ز ميگردد. واژه لاتيني Modernus در آن زمان براي باز شناختن و تفكيك ميان عصر ايمان مسيحي در قياس با دوران الحادي گذشته بكار رفت. بعضي گفته اند ريشه مفهوم مدرنيته را بايد درآثار فلسفي كانت جسجو كرد. كانت وقتي سخن از تاريخ جهان به ميان آورد مراد او بريدگي گذشته ومكاشفه در حال بود. امروزه واژه هاي گوناگوني در زبانهاي اروپائي براي افاده معناي نوجوئي و تجدد و نوگرائي و نوسازي بكار ميرود (Modernization, Modernism,Modernity) . هر چند سه واژه اخير از يك ريشه مشتق گرديده اند اما هر يك داراي موارد استعمال وكاربرد بخصوصي است كه آنها را از يكديگر ممتاز ميسازد. شايد بتوان گفت مدرنيته هر چند با مدرتيسم داراي پيوندي نزديك است، اما به دريافت ذهني نو از جهان، هستي و تاريخ اطلاق ميشود.

بدين بيان مدرنيته به شالوده فكري و ذهني تمدني باز ميگردد كه مدرنيسم بعنوان نوگرائي براساس آن استوار است. به ديگر سخن مدرنيسم بر نمود مدرنيته يعني جلوه خارجي تمدن جديد غرب دلالت دارد. حال آنكه خود مدرنيته گوهر تمدن را باز مي نمايد.

دراغلب موارد بسط ذهنيت مدرن با رواج فرهنگي روشنگري (Enlightenment) و استيلاي خرد علمي در قرون هفدهم و هيجدهم ملازم شمرده ميشود. پاره اي از انديشمندان بر اين تكيه دارند كه عصر مدرن از دوران روشنفكري فراتر رفته و سابقه آن به انديشه هاي اگوستين (Augustin) باز ميگردد. از جمله كوك و كراكر (Cook & Kroker) مدعي هستند كه براي درك انقلاب مدرنيته بايد از از آثار كانت و هگل و ماركس درگذشت و در قرن چهارم ميلادي به آثار اگوستين قديس بازگشت. زيرا او بود كه براي نخستين بار فلسفه ترقي را در كشفيات علم فيزيك ، منطق و اخلاق پي جوئي كرد.

مارشال برمن ضمن تحليل اركان و بنيان ها ي عصر جديد سه مرحله درتاريخ كمدرنيته مورد پژوهش قرار داد. دوران اول آن از قرن شانزدهم آغاز و تا پايان قرن هيجدهم ادامه يافت. مرحله دوم با انقلاب كبير فرانسه شروع شد و با ظهور جنبش هاي سياسي- اجتماعي گوناگون به تحولات فرهنگي، اجتماعي تازه اي منجر گرديد و سرانجام به گسترش جهاني روند نوسازي و تجدد در قرن نوزدهم انجاميد. در قرن نوزدهم سيطره مدرنيته سراسر گيتي را در برگرفت و هيچ يك از فرهنگهاي بومي از دستبرد اين حادثه شگرف بركنار نماندند.

مدرنيته مفهوم بسيار گسترده اي است كه در علم و تكنولوژي، فلسفه و هنر، ادبيات و ساير حوزه ها تجلي دارد. ما در اين دفتر در پي آنيم تا در ماهيت و گوهر دوران جديد ولوازم و امكانات و ضرورتهاي آن در رابطه با سير تفكر حقوقي به بحث نشينيم و معلوم داريم كه در عصر حاضر نسبت ما با سنت و تجدد چيست و چرا عليرغم حضور در عصر جديد از لحاظ دريافت و بينش خود در ساخت مدرنيته حضور نداريم. مراد ما اين است كه اگر چه ما از دوران مشروطيت گام به عصر جديد گذاشتيم اما از غور در لوازم و مقدمات و شالوده هاي آن غافل مانده ايم.

هر چند عصر جديد و ماهيت مدرنيته قطع نظر از سنت قابل پي جوئي نيست و در واقع مدرنيته تداوم و دنباله سنت گذشته است با اين حال نبايد تفاوتهاي چشمگير ميان مدرنيته با سنت غافل بود. چرا كه فرهنگ و تمدن جديد با تمدن گذشته داراي تفاوتهاي اساسي است. آنجه درتمدن جديد در زمره امور با اهميت تلقي ميشود د فرهنگ سنتي از سنخ علوم و امور اعتبار ي بوده است. دراعصار پيشين علوم نظري واجد اهميت بود و هرچه به علوم غير مجرد و عيني و طبيعي نزديكتر مي شديم از منزلت آن علوم كاسته ميشد. از جمله امام محمد غزالي مدعي بود چنانچه مقاصد و اغراض دنيوي در علم منظور باشد آن علم وبال است. در دوران گذشته آنچه به نظر تعلق ميگرفت از حيث پايگاه ومنزلت والا بود وآنجه به امور معاشي مربوط ميشد از امور اعتباري و لاجرم كم بها تلقي ميگرديد. بدين اعتبار علوم علمي در قياس با علوم نظري امور اعتباري و در مرتبه پايين آنها قرار داشت اما بر عكس در عصر جديد علوم علمي و از جمله علوم طبيعي حائز كمال اهميت گرديد چه انسان در عصر حاضر بعمل و آزمايش و تجربه اشتغال يافت.

به همين تقدير ميتوان نتيجه گرفت كه در عصر جديد علوم داراي شان و منزلتي متفاوت از دوران گذشته است. پايگاه علوم اجتماعي از جمله حقوق نيز در قياس با دوران گذشته دستخوش دگرگونيهاي شگرفي گرديد ه است.

ذكر اين نكته ضروري است كه در شناخت مدرنيته دو مشگل اساسي در مقابل ما است: اول تعدد و كثرت حوزه هاي آن و دوم گرايشها و مكتبهاي فكري كه مدرنيته را تعريف كرده اند. درغرب فلاسفه و دانشمندان تعاريف گوناگوني عرضه داشته اند علاوه بر اين در نظام مدرنيته ميتوان از حوزه هاي گوناگوني چون فلسفه، علوم و هنرهاي مدرن نام برد. در قلمرو انديشه ها و مكتب هاي فكري نيز بايد نظام هگلي را تا حدي وجه جامع مدرنيته بشمار آورد. اوست كه براي نخستين بار مدرنيته را بعنوان مرحله جديد در تاريخ بشري معرفي كرد. به ديگر سخن اور مدرنيته را به مثابه مفهوم تاريخي تلقي نمود بزعم او ويژگي عصر جديد در منظومه اي از رويدادها و از جمله كشف قاره امريكا، ظهور نوزائي هنري، علمي، فلسفي (رنساني) و رفرم تولري تجلي مي يابد. اين رويدادها زمينه جهش تاريخي شگرفي را در تاريخ غرب فراهم آورد.

مدرنيته يك منظومه جامع بود كه بر كليه شئون امادي و معنوي فرهنگ و جامعه اروپا مسلط گرديد. تمدن جديد بعنوان مجموعه اي هم آهنگ و موزون در حيات مردم اروپا پديدار شد. اين مجموعه داراي دو ويژگي عمده بود يكي از آن كه از گذشته گرائي و مكاشفه در سنت گذشته روي برتافت و به آينده دل بست. يعني مدرنيته برداشتهاي قرون وسطائي را كنار گذاشت ودوم آنكه به چالش پيگير در مقابل سنت برخاست. اين بدان معنا نيست كه مدرنيته سنت را رها كرد، بلكه عناصري از آنرا گرفته و در وجود خويش مستحيل نمود. هر چند مدرنيته بر اركان هستي بيشتر مسلط گرديد سنت گذشته اقتدار خويش را از كف داد. مدرنيته در اين منظر تا حدي با فاصله گرفتن و فر رفتن از سنت و بيرون آمدن از آن ملازمه دارد. به تعبير ديگر كسي ميتواند از سنت سخن به ميان آورد كه از آن فراتر رفته باشد.

به همين نحو كسي ميتواند درباره مدرنيته داد سخن بدهد كه ار آن رها شده باشد. اين كه چرا پيروان سنت در گذشته از آن سخني بميان نمي آورند و آنرا به صورت امروزي تلقي نمي كردند بدان علت است كه درآن غوطه ور بودند. چرا كه وقتي ما در تالابي غوطه وريم نميتوانيم درباره آن به بحث و جدل بنشينيم. گذشتگان بدليل در گير بودن با سنت امكان برخورد عيني و بي طرف آن را نداشتند. اما ما امروز در سايه تمدن جديد امكان برخورد با سنت و مدرنيته را بدست آورده اين و توانسته ايم ضمن فرا رفتن از آن رابطه ذهني-عيني ( سوژه-ابژه) با سنت ايجاد كنيم.

مدرنيته داراي يك سلسله بنياديهاي مفهومي است كه جملگي با هم داراي پيوندي ارگانيك هستند. از ان جمله 1- خرد علمي 2- ذهن شناسا ( سوژه) و 3- فرديت (يعني هسته اوليه مفهوم انسان جديد). اين مقولات دريافت ما از مفاهيم نويني از هستني، زمان و تاريخ را قوام مي بخشند و نحوه دريافت ما از مفاهيمي چون قانون ، آزادي، عدالت و برابري را دگرگون ميسازند. ما دراين نوشتار برآنيم تا هر يك از اين مفاهيم حقوقي رادرسايه همين مفهوم مدرنيته تحليل كنيم و آنها را درمقابل مقولات شرعي قرار دهيم و مباني استنباط احكام فقه را تا آنجا كه درتوان ما است در پرتو همين ره يافت پي جوئي نمائيم.

انگيزه ديگر دراين نوشتار شناخت گستستي است كه در پرتو تجدد در موضوع آگاهي ما بوجود آمده است ومارا از سنت بمعناي عام آن جدا كرده و زبان ديگر نسبت ما را با هستي و تاريخ و فرهنگ كهن دگرگون ساخته است. بدين معنا كه خرد ترديد در سايه تجدد استقرار روابط و معاملات و مناسبات جديدي را بوجود آورد. مفاهيمي چون ترقي،‌رفاه، آزادي، برابري، عدالت و قانون نيز متناسب با آن دگرگون شد. بهرحال حقيقت آدمي در تعلق و نسبت اوست با چيزي. تعلق انسان تقدم گرا به عوالمي است كه مظهر توليد و عبوديت است. اما تعلق انسان جديد به اين جهان و رموز و اسرار آنست. از اين رو در خرد جديد جائي براي حيرت و خوف از واجب ، وجود ندارد.

در نظام تفكر جديد علم دنيا بر لاهوت و سير در قدسيات برتري مي يابد. اما در قلمرو سنت بر عكس علم دنيا هر چند خوار نيست اما در مرتبه سفلاي علم اعلا است. يعني آنچه آدمي را به مفهوم و مصداق توحيد و نبوت پيوند دهد داراي منزلتي والاست و هرآدمي كه به امور ناسوت تعلق گيرد از مرتبه پائين تري برخوردار است.از اينرو علم كلام در دوره استيلاي تفكر اسلامي داراي شاني والا بود. و حتي احكام فقهي كه به اصول و قوانيت و احكام ناظر بر گفتار و كردار آدميان ميپرداخت در ذيل اصول عقايد يعني موضوع علم كلام قرار ميگرفت. درتفكر سنتي عظمت انسان در خضوع و خشوع درمقابل ذات واجب تبلور مي يافت. اما در تفكر جديد همه چيز در پيشگاه خرد خود بنياد انسان سر تعظيم فرود مي آورد.حقيقت علم جديد كه از حقيقت عالم تجدد منفك نيست مسبوق به اثبات اصالت بشر است و بطور كلي باطن علم جديد فلسفه جديد است و سياست و حقوق و مناسبات و معاملات جديد هم در سايه همين بينش پديد آمده است. اين باطن درهمه جا تاثير خود را برجاي گذاشته است و هيچگونه گريز و گريزي از آن وجود ندارد.

همانطور كه در بالا نيز اشاره رفت، در قرن نوزدهم مدرنيته بر كليه فرهنگها و تمدنهاي بشري مسلط گرديد و كشورهاي اسلامي ميز از اين نفوذ بر كنار نماندندو متفكران اسلامي به ضرورت برخورد با حادثه اي بنام مدرنيته به ناچار از سده نوزدهم به بعد در مقابل اين حركت آسا واكنشهائي از خود نشان دادند. پاره از آنها بر آن شدند كه چون شريعت اسلام دين كامل و جامعي است از اينرو هيچ مساله اي نيست كه پاسخ آن در احكام و دستورات اسلامي وجود نداشته باشد و هيچ نكته اي نيست كه حكم آن را نتوان در احاديث وروايات و نيز كتب مختلف فقهي دريافت و مسلمانان بايد در سايه رهنمودهاي علمي اين منابع، جامعه خود را اداره كنند. دگرگونيها و حوادث جديد هرچند درظاهر متحدثه مي نمايند اما ميتوان تكليف هر يك را از لحاظ “حرمت” و “حليت ” معلوم داشت.

در مقابل گروهي ديگر مدعي شدند كه پديده هاي اجتماع و فرهنگي در حال تحول و دگرگوني هستند و بطور كلي مجموعه روابطي كه انسان را درخود گرفته و از نفوذ ساير عوامل و پديده هاي عيني و يا نهادهاي فرهنگي و اجتماعي بر كنار نيست. همين فراگرد واكنشهاي حتمي گوناگوني را در ميان آدميان بوجود آورد. خواه ناخواه گوهر پرسشهاي آدميان و ضرورتها و برداشتهاي آنها متناسب با شرايط دگرگون شونده فرهنگي و اجتماعي تغيير پذيرفت و اين تغييرات به نوبه خود برخوردهاي بديعي را طلب نمود. بديهي است كه دنيا امروزه با تغيير دائمي محيط آدميان و سليقه ها و شيوه هاي جاري روبرو است حال چه پديده هائي در برخورد با اين تغييرات تاب مقاومت و شانس بقا دارد. مسلم است كه پديده هايي كه بصورتي ميتواند خود را با دگرگونيها منطبق سازد امكان بقا خود را فراهم ميسازد.اصلاح گران واحيا گران مسلمان دريافتند كه دركار مسلمانان خللي حادث گرديده كه ما را از كاروان علم و صنعت و تمدن جديد دوره نگهداشته است و بايد در پي اصلاح وضع برآمد. آنها دريافتند كه تفكر ديني داراي گوهري ثبات طلب و استقرار جو است درحالي كه مدرنيته و جلوه بيروني آن يعني جوامع پيشرفته غربي در راه ترقي و پيشرفت از ثبات و ايستائي روي برتافته و به آينده و دگرگونيهاي معطوف به آن روي آورده اند. احيا گران ومصلحان مزبور از جمله آيت الله علامه نائيني و مرحوم اقبال لاهوري و شريعتي و مطهري و ديگران با اين بحران روبرو شدند. آنها از طرفي قادر نبودند به سنت هزار ساله شرع پشت پا زنند و از سوي ديگرنميتوانستند ” اصل تغيير مطلق” مناديان تجدد را دربست بپذيرند.

اين گروه نميتوانستند تمام سنت گذشته را بدست فراموشي بسپارند و آنرا انكار كنند. از اينر به ناچار جمع بين ثبات و تغيير را پذيرفتند و برآن شدند كه چه اموري در انديشه ديني ثابت و دست نخور دني باقي مينماند و جه اموري قابل تغيير و جرح و اصلاح است . از اينرو آنها با تكيه بر مبحث اجتهاد مدعي شدند كه نه ميتوان از گذشتگان كلا بريد و نه بايد زير قيد و بند آنها بود بلكه هر زماني مسائل و ضرورتهاي خاص خود را دارد كه بايد بر حسب شرايط همان زمان به حل آنها شتافت. پاره اي از اين مصلحين با تكيه بر تفكيك ” قضيه خارجيه” از “قضيه حقيقيه” مدعي شدند در موقعيت و شرايط زماني و مكاني خاص بعضي از امور موضوعيت مي يابند و درساير شرايط و اوضاع همان امور موضوعات خود را از دست مي دهند و از اين رهگذر حكم الهي در مورد پاره اي از اعمال از ” صورت تكليف” خارج و جنبه ” رخصت” بخود ميگيرد و دامنه ” اباحه” و”فراغ شرع” گسترش مي يابد.

پاره اي از انديشمندان جديد نيز با تكيه بر ره يافتهاي فلسف نو واصول معرفت شناختي (Espistemological) دين را از معرفت ديني جدا كردند و گفتند دين و معرفت ديني دو ساحت جداگانه است. معرفت ديني بر دين تكيه دارد اما خود او نيست و اين دو داراي احكام متفاوتي هستندو دين واجد تناقض نيست اما معرفت دين داراي تعارض و اختلاف است.

معرفت ديني بطور كلي درآراء و نظرات و اجتهاد علما ودانشمندان در مورد امور و احكام ومتون شرعي تبلور مي يابد. اين نظرات آكنده است از تعارض و اختلاف و تفاوت. اما دين خود واجد حق و حقيقت است و هيچ گاه نميتوان در دين چون معرفت ديني آميختگي حق و باطل را مفروض انگاشت. به اين اعتبار دين كامل است اما معرفت ديني امري ناقص و تكامل پذير محسوب ميشود. از ديدگاه معرفت شناختي معرفت ديني چون امري ناقص و تكامل پذير محسوب ميشود. از ديدگاه معرفت شناختي معرفت ديني چون ساير علوم بشري از جمله پزشكي ، علوم زيستي و روانشناسي و غيره همه معارف بشري است.از اين رو ميتوان گفت معرفت چون برعوامل زماني و مكاني تكيه دارد در معرض تحول و تغيير قرار ميگيرد و به قولي قبض و بسط مي يابد. چرا كه معرفت ديني كه مسبوق به فهم ديني است از ساير معارف بشري مستقل نبوده و به معلومات ديني تكيه دارد. خود دين امري است قائم به ذات اما معرفت نسبه به آن سيل و پويا است. برداشت شيخ مفيد از اصول و احكام دين با برداشت شيخ طوسي و يا خواجه نصير تفاوت اساسي دارد چرا كه فهم و دريافت هريك از آنه به هستي و زمان و مكان و تاريخ آنها تكيه دارد.

لازمه اين معني اين است كه همه دريافتهاي فقها و متشرعين سيال و متغيير بوده و اين امر لزوم اجتهاد و دوري از تقليد كوركورانه را ضروري ميسازد. از اين رو نبايد به معرفت فقهي هيچ فقيهي اطلاق بخشيد. بايد اذعان داشت كه احكام فقه و فتاوي فقها همگلي اقوال و آراء متعارضي است كه به ضرورت ماهيت معرفتي آنها مسبوق به زمان و ومكان و لاجرم تغيير پذير است و نميتوان آنها را وحي منزل دانست. بحث مدرنيته هم در همين قضيه بخوبي روشن ميشود. چرا كه پايه و مايه انديشه و ذهنيت مدرنيته همين معنا است يعني دريافت و فهم تازه اي از حق و تكليف و قانون و آزادي و عدالت و برابري.

در پايان بر خود لازم ديديم در اين نوشتار به يك نكته ديگر نيز اشاره كنيم و طيف ديگري از روشنفكران را مخاطب قرار دهيم. خطاب ما به كساني است كه گنجينه سنت بومي را بدول دليل و بطور مطلق مطرود مي دارند و مدعي هستند مباحثي كه در اين گنجينه كهن مطرح شده در شرايط امروزين يكسر بي فايده است. انها اندوخته تاريخي اين سرزمين را هچ انگاشته ودر پي آنند تا با تآسي به مدرنيسم بعنوان ايدئولوژي مترقي و كارساز انگاره هاي ساخته و پرداخته غرب را جانشين نظام فرهنگي،تاريخي اين سرزمين سازند.اين گرايش از دوران مشروطيت در اين مرزوبومميان پاره اي از روشنفكران ايراني هواخواهاني داشته است. آنها مدعي عستند كه بايد مدرن را جانشين كهنه ساخت. اين گره از اين نكته غافل بودند كه مدرنيسم با مدرنيته اختلاف فاحش دارد. چه مدرنيسم نوعي ايدئولوژي است درحاليكه مدرنيته گوهري است كه درفكر و روح جامعه وفرهگ رسوخ مي يابد بدون آنكه افراد جامعه به صرافت طبع آنرا برگزينند.

درصدسال اخير ما با تكيه بر ايدئولوژي تجدد يا مدرنيسم كه غير از مدرنيته است تحت تاثير جاذبه هاي فرهنگ و تمدن مغرب زمين ساختار سياسي-اقتصادي و حقوقي خود را تجديد بنا كرديم. اما تجربه غرب رااز لحاظ خاستگاه و عناصر و تفكر فلسفي وارسي نكرديم. ما بدون برخورد جدي با پشتوانه فلسفي غرب به مدرنيزه كردن Modernization شئون اجتماعي، سياسي، حقوقي جامعه خود پرداختيم. ما فكر نكرديم كه در پي مدرنيزه كردن ساختار سياسي، اجتماعي كشور حقيقت و غايت و طريقه ديگري نهفته است. ما در پي مدرنيزه شده بوديم. حال آنكه غربيان مدرن شدند. مراد آن است كه غربيان ساحت فكري، تاريخي خاصي را پشت سرنهادند ووارد حيطه فكري، تاريخي تازه اي شدند: اما برعكس، به هيچ روي ساحت ديرين را پشت سر ننهاديم و از سر اضطرار و بدون طي طريق تاريخي به لباس مدرنيزه ملبس شديم.

از اين جهت هر دو طايفه متجدد ومتقدم يا نوگرا و سنت گرا در جامعه ما ناگزير به تقليد روي آوردند. متجدد دين ما از سر شيفتگي نسبت به فرهنگ و تمدن غربي ندا سر دادند كه ” ما ميخواهيم ايران را اروپائي ديگر كنيم ما ميخواهيم سيل تمدن جديد را به طرف ايران سرازير كنيم ماميخواهيم با حفظ مزاياي اخلاقي ذاتي ايراني سخن بزرگ را بكار بنديم كه ايراني بايد جسما”، ظاهرا” و باطنا” فرنگي مآب شود.

گروه تقدم گرا نيز راه مخالفت به دسته اخير را به افراط طي كردند و مدعي شدند كه در ضرورت ” حليت” و “حرمت” امور و پديده ها با رابه ” حكم” و “موضوع” را ضمن غور درمنابع استخراج كرد و چاره همه امور و مشكلات را بايد تماما” از درون مجموعه فقهي موجود جستجو نمود.

ما تبلور كاملي اين دو گرايش متنافر را در رشته حقوق ورسالات و منابع حقوي مورد استاد دانشكده هاي حقوق در چند دهه اخير به روشني مشاهده كرديم.

كليه متون و رسالاتي كه با تكيه به منابع غربي در خصوص انديشه حقوقي تاريخ و فلسفه حقوق تدوين گرديد نسبت ما با پايگاه و شالوده هاي فكري مغرب زمين راروشن ننمود.اكثر اين متون بشرح ووصف مسلكها و مكاتب فلسفي، سياسي و حقوق غرب از جمله راسيوناليسم، پوزيتيويسم، پراگماتيسم و ليبراليسم بسنده نمودند.اما هيچيك در باب نسبت ميان اركان و عناصر علوم قديم و از جمله فقه و اصول و مبادي علوم جديد (وارد شده از غرب )سخني بميان نياوردند. هم اكنون در دانشكده هاي حقوق هيچ گونه مناظره و برخورد وداد و ستدي ميان اساتيدي كه به تدريس اصوصل فقه و مباني استنباط احكام مشغولند با آنها كه مفاهيم جديد غربي حقوق را تدريس مي كنند وجود ندارد. دسته نخست روش استنباط احكام فرعيه از مآخذ اصليه را تدريس ميكنند بدون آنكه نسبت به اين روشها و مفاهيم را با نظرات جديد معلوم دارند و دسته دوم چنان شيفته وار اطوار گوناگون تمدن غربي و مفاهيم حقوقي آن را شرح و بسط ميدهند كه مجالي براي تفكر و استدلال در خصوص مناسبت آين مفاهيم با نظرات و مسائل موجود در متن سنت وجود ندارند.

زمان حال صرفا” در پرتو نسبت با گذشته قابل درك است و باگذشته پيوندي خلاق دارد. گذشته همواره در افق برداشت ما درزمان حال معنا مي پذيرد. معرفت تنها در برخورد افق تاريخي ما با زمان حال تحقق پذير است. چالش حال و گذشته به “امتزاج” افقها مي انجامد. بدين معنا فاصله تاريخي ما و سنتاي متعلق به گذشته امكان ژرف كاوي در متن سنت را فراهم مي آورد و از اين رهگذر به گفت و شنودي زنده ميان ما و سنت گذشته مي انجامد و اين امر زمينه درك عميق مواريث گذشته را فراهم ميآورد و ما را با ساحت معرفت شناختي تازه اي رهبري مي كند كه در سايه آن امكان پاسخگوئي به رويدادها و مشكلات زندگي كنوني در كليه ابعاد اجتماعي، فرهنگي، حقوقي، اقتصادي، اداري و غيره فراهم ميشود. يكي از رهمنودهاي سنت توسل به اجتهاد به معناي گسترده آن است. امتزاج فقهاي حال و گذشته را ميتوان در سايه اجتهاد فراهم آورد. پس اين برداشت كه به كارگيري اجتهاد در زمينه هاي گوناگون به نوعي بدعت و بدديني مي انجامد سخني سخت ناصواب است. اجتهاد از راه راي و تفكر روندي پويا و مترقي است كه راه را بر جمود و تحجر مسدود ساخته و در برابر مقتضيات زمان و پديد هاي آن راه حلهاي متناسب را فراهم مي اورد.

تلاش نگارند گان اين است كه نوعي پيوند و ارتباط معنا شناختي و منطقي بين دو قطب فوق برقرار كنند. يعني ميان معارف سنتي و اندوخته هاي تاريخي خودي از يكسو و معارف جديد از سوي ديگر پولي برقرار سازند. به تعبير ديگر ميان اين دو دسته شناخت نوعي گفتگو ( ديالوگ) ايجاد كنند. در سايه همين ديالوگ ميان سنت و تجدد است كه امكان بازنگري و بازآفريني فرهنگي فراهم ميشود والا بي تفاوتي نسبت به اين معماي فكري و فرهنگي ما را در آينده اي نه چندان دور از ريشه تهي خواهد كرد. چرا كه برخورد خصومت آميز يا پشت كردن بهر يك از اين دو طيف سنت و تجدد در عين آن كه ساده ترين برخورد بوده ممكن است بهاي گزافي رابر فرهنگ و جامعه تحميل نمايد. حال بايد چه برنامه اي براي پياده كردن اين ديالوگ طرح ريزي كرد. ما بايد در سايه همين ديالوگ با نگاهي ساختار شكنانه (Deconstructionist) سنتهاي فكري و فلسفي خودمان را زير وروكنيم و نسبت آنها رابا زمان و مكان كنوني معلوم داريم. ما ميتوانيم در پشت انبوه ره آوردهاي غرب تبار نامه خرد مدرن را پي جوئي كنيم. و بازتاب آنرا در انديشه حقوقي تحصيل نمائيم. در رساله اي كه پيش روي داريد نگارندگان در حد بضاعت علمي خود به اين مهم پرداخته اند با اين حال از صعوبت راهي كه در پيش داشتند آگاهي داشته و از خوانندگان صاحب نظر تقاضا داريم چنانچه لغزشي در اين نوشته مشاهده فرمايند نگارندگان را آگاه سازند.